پذیرش؛ درمان قیاس

داشتم در خلوت خودم به پذیرش فکر می‌کردم.

که نگاهم به انگشتان دستم افتاد.

از دیروز حواسم به انگشتانم است.

دیروز با یک انسان ارزشمندی که در یک کار گروهی باهم همکاری داریم تماس گرفتم.

از شلوغی سرش می‌گفت. از درگیری با امتحانات پایان ترم که موجب شده بود نتواند به تکالیف خود در راستای آن کار گروهی برسد.

مسافر! به هوش باش که؛ همیشه ذهن ما در آراستن دلایل ، ماهرانه عمل می‌کند.

و چنان توجیه می‌کند که خودمان زودتر از بقیه باورمان می‌شود که آنچه می‌گوییم حقیقتی غیرقابل انکار است.

گفت و گفت تا رسید به این سؤال؛

راستی از بقیه دوستان چه خبر؟!

گفتم: خوبند؟!

گفت: نه می‌خواهم ببینم چقدر از دیگران عقب هستم.

من در آن موقعیت احساس کردم که باید به گونه‌ای پاسخ دهم که نه به اهمال‌کاری ختم شود و نه به ناامیدی .

گفتم:

هر کسی کار خودش را انجام می‌دهد.

 مهم این است که بدانیم ، ما همه مسافر یک کشتی هستیم و تکانه‌های امواج این اقیانوس موّاج به همه ما می‌رسد و همه ما افت و خیز داریم.

فقط باید به این مهم حضور داشته باشیم که ما آگاهانه گام در این مسیر گذاشته‌ایم، تا از افتادن ناامید و از پرواز مغرور نشویم.

سپاسگزاری کرده ، مکالمه کوتاه خود را پایان دادیم.

دوباره نگاهم به انگشتان دستم افتاد.

و با خود گفتم: ای کاش برای حضور دادن به وی در خلاصی از قیاس خود با دیگران، مثال ملموس انگشتان یک دست را برایش می‌زدم.

به این فکر می‌کردم که همان لحظه باید از وی درخواست می‌کردم تا تصور کند با یک کارد تیز و بُرنده ،‌قصد دارد انگشتان دست خود را کوتاه کند تا هم‌قد شوند.

راستی ما که این‌قدر در حال قیاسیم چرا انگشتان بلند دست خود را کوتاه نمی‌کنیم!؟

چرا اصلاً حواس‌مان به انگشتان‌مان نیست؟!


پذیرش؛ اوج هماهنگی برای درخشش بیشتر در مدار انسانیت

شاید (البته اگر به کمال انجام پذیرد حتماً) آن سفر به خویشتن بتواند در جایی از مسیر، توجه ما را از بیرون جمع کند و به درون معطوف نماید.

در این اندیشه بودم که دریافتم ما در این جهان هستی مامور به هماهنگی( و نه هم‌ترازی ) هستیم.

اما متأسفانه غافل از مأموریت خود، در حال هماوردی (ناشی از توهم الزام هم‌ترازی) هستیم.

با همه (و حتی با خود شریف‌مان هم) سرجنگ داریم.

و این هماوردی اغلب در خفا است و به ندرت آشکار.

نتیجه همان است که در عرصه زندگی امروز به وفور شاهد آن هستیم.

نارضایتی، ناامیدی، حس رقابت منفی، احساس ناامنی، بی‌اعتمادی، خیانت، عدم آرامش، اهمال‌کاری، عصبانیت، ناروراستی، کفران نعمت، ناسپاسی، طلبکاری، تزلزل اعتماد به نفس، پایمالی عزّت نفس و ….

غفلت‌مان چنان عمق گرفته است که برای رهایی از همین نوع بودن‌های ناخواسته نیز به ذهن معتاد خویش رجوع کرده ، هماوردی دیگری را ترتیب می‌دهیم.

فرافکنی پشت فرافکنی، ما را به بی‌مسؤلیتی مشمئزکننده‌ای عادت داده است.

اما شگفتا که با این ذهن مسموم و معتاد بازهم حواسمان به انگشتان‌مان نیست.

که اگر بود 97% انسان‌های روی کره‌ی زمین حداقل یک انگشت قطع شده در دستان خود داشتند.

راستی این پارادوکس رفتاری ما از کجا نشأت گرفته است؟!


پذیرش ؛ امکان حضور یافتن به نقاطِ کور

جالب است بدانیم که ذهن ما نسبت به اطلاعات جهان هستی در سه وضعیت قرار دارد.

  • می‌دانیم و می‌‍دانیم که می‌دانیم: همان معلومات ما هستند.

  • نمی‌دانیم و می‌دانیم که نمی‌دانیم: مجهولاتی که برای دانستن و یادگرفتن آن‌ها، در تلاش هستیم.

  • نمی‌دانیم و نمی‌دانیم که نمی‌دانیم (نقطه کور): بخش اعظم اطلاعات که حتی از وجودشان غافلیم.

آری این پارادوکس رفتاری دقیقاً ریشه در نقاط کور ذهن ما دارد.

و پذیرش ؛ اصلی است که امکان حضور یافتن ما به نقاط کور ذهن‌مان را فراهم می‌کند.

شاید از همین‌رو پذیرش را بیش‌تر از آن‌که عقلی بدانم اصل دلی باور دارم.

چرا که دایره‌ی سلطه‌ی عقل محدود به معلومات و مفروضات است.

و عقل که با مکانیزم ذهنِ منطقی ، رفتارهای ما را تحت کنترل دارد ، هرگز رخصت حضور در دایره‌ی امکانی فراتر از تجربیات محدود ندارد.

الله اکبر از این خلقت

باور کنید در حکمت انگشتان دست حیرانم.

با انگشتان دستم در حال تایپ این کلمات نورانی هستم.

به هماهنگی بین آن‌ها می‌اندیشم.

که چگونه هر انگشتی در زمان درست کار درست را انجام می‌دهد.

یاد حرف مربی می‌افتم (قریب به مضمون):

« هر اقدامی که با تنش و چالش همراه است در عین ریاکاری ، تظاهر و جلوه‌گری ، بی‌اثر است . اما اقدام و عملی که با آرامش و طمأنینه همراه است در عین خالص ، تأثیرگذاری شگرفی نیز دارد.»

و انگشتان دستم چه زیبا خلوص خود را به نمایش می‌گذارند. و خود را در عین ناهمراستایی و غیریکسانی ، از مصاف تیغ تیز شمشیر قیاس در هماوردگاه ذهن معتاد در امان نگه می‌دارند.

و این نمایش ، عینِ خلوص است ؛ که چهل سال تداوم شگفتی ، علی‌رغم جاماندن در نقطه کور ذهنم همچنان جاری است.


پذیرش؛ اصالت دلی دارد

گویی چراغی دیگر در ذهنم روشن شد.

برایم جالب است که در آئین اخلاق اسلامی توصیه شده است در هنگام گرفتن ناخن ابتدا ناخن انگشتان دست چپ و سپس ناخن انگشتان دست راست را بگیریم.

من به این دستور مستحبی مقید هستم.

و حکمت‌هایی را برای آن در ذهن خود متصور بودم.

اما چراغی که اکنون در ذهنم تلالؤ می‌کند حکایت حکمت شگرف دیگری است.

حتماً در مورد نیم‌کره‌های مغز انسان شنیده یا خوانده‌اید.

می‌دانید که مغز دارای دو نیم‌کره راست و چپ است که هر کدام وظایفی مختص به خود دارند. و به اعتقاد دانشمندان اعضاء و جوارح تحت امر هرکدام از نیم‌کره‌ها بصورت ضربدری است. یعنی اعضاء و جوارح سمت چپ تحت مدیریت نیم‌کره راست مغز و اعضاء و جوارح سمت راست ، تحت مدیریت نیم‌کره چپ مغز قرار دارد.

تصویر زیر اهم وظایف هر نیم‌کره را نشان می‌دهد.

مُلکِ دل و مُلکِ عقل
نیم‌کره چپ و راست

اما من می‌خواهم این دو نیم‌کره را به گونه‌ای متفاوت نام‌گذاری کنم:

مُلک دل (نیم‌کره راست)

مُلک عقل (نیم‌کره چپ)

یادتونه در بالا گفتم که پذیرش اصالت دلی دارد تا اصالت عقلی.

دل هم که رهبر جوارح سمت چپ بدن است.

هیجان سراسر وجودم را فراگرفته است.

ظاهراً من می‌نویسم اما گاهی حتی از کلمه بعدی همین جمله‌ای که می‌نویسم مطلع نیستم.

گویی انگشتان من تحت راهبری محرک دیگری است.

من هم دقیقاً مثل تو دارم برای اولین بار این متن را می‌بینم. این کلمات را می‌خوانم و شگفت‌زده هستم.

به اینجا رسیدیم که دل رهبر نیمه چپ جسم ماست.

و پذیرش اصالت دلی دارد.

عقل و منطق ؛ یعنی حسابگری.

ناخن‌گیر را به دست راست بگیر که حسابگری‌اش مانع از پذیرش فی‌البداهه است.

عقل باید ببیند و بسنجد.

ذهن منطقی باید شواهدی را ببیند تا متقاعد به پذیرش چیز جدیدی شود.

برای ذهن منطقی فقط تجربه اصالت دارد.

الله اکبر از این شگفتی

ناخن‌گیر را به دست راست بگیر.

به عقل خود فرصت تجربه  بده.

انگشتان دست چپ به نرمی و آرامی خود را به تیغ تیز نظافت می‌سپارند.

می‌پذیرند که راه نظافت و پاکیزگی‌ گذشتن  از زیر تیغ تیز ناخن‌گیر است.

از طرفی به حسابگری عقل اعتماد دارند که قرار است فقط زوائد را بچیند.


پذیرش و تاثیر تکرار عمل

حداقل پنج بُرش بر روی پنج انگشت.

راستی قرار است چه چیز دیگری یاد بگیرم.

تکرارِ تجربه موجب تحققِ اصالتِ تجربه در ذهنِ منطقی می‌شود.

پس ؛ از تکرار و تمرین آزرده نشو ای مسافر!

ناخن انگشتان دست چپ کوتاه شده است.

ذهن منطقی چندین بار شاهد یک اتفاق بوده است.

اتفاقی به ظاهر خطرناک

به دست راست اجازه می‌دهد تیغ تیز ناخن‌گیر را به دست چپ بسپارد.

انگشت شست دست راست سر ناخن‌های انگشتان دیگر را نوازش می‌کند.

انگشتان دیگر نیز ، انگشت شست را در آغوش می‌گیرند.

لحظه، لحظه‌ی تحقق تجربه‌ای بیرونی در درون خانه است.

مُلک عقل تاکنون شاهد اتفاقی بوده است که اکنون قرار است موضوع آن اتفاق باشد.

و عقل ( همان رهبر حسابگر) قرار است دل‌آوری کند.

دست چپ با چنان مهربانی و آرامشی به کوتاه کردن ناخن‌های دست راست می‌پردازد که من ناخودآگاه یاد شمشیر زن چشم بسته‌ای می‌افتم که مدعی بود تمام دقت و تشخیص خود را مدیون چشم سوم است.


پذیرش و تأثیر شگرف دل در ذهن منطقی

دلایل متعددی مبنی بر خطرناک بودن قرابت تیغِ تیز با پوست لطیف زیر ناخن در ذهن منطقی موج می‌زند.

اما آرامش و مهربانی دل در مُلک عقل سایه (که عین آفتاب زندگی است و سایه‌ی آن فقط برای پوشاندن دلایل محدود کننده و نادیده گرفتن آن‌هاست) انداخته است.

عقل تحت تلالؤ آفتاب دل ، ورای دلایل خود قدم می‌گذارد. گویی عقل قصد تجربه آرامش جاری در مُلک دل را کرده است.

عقل هرچند دیرتر از دل به ساحت پذیرش باریافته است اما از لذت شگرف این حضور سرخوش است.

و مصداق این بیت نظامی است که:

«چه خوش گفت این سخن پیر جهانگرد          که دیر آی و درست آی ای جوانمرد»

اکنون ای مسافر!

فرقی نمی‌کند که  اهل دل باشی یا اهل منطق.

اهل عقل باشی یا اهل قلب.

هر که هستی باش اما ؛

اگر دنبال آرامش هستی!

اگر در جستجوی سعادت هستی!

بدان و آگاه باش که اصل پذیرش گام بنیادین سفر زندگی است.

اگر اهل دلی؛ پذیرش را در زندگی خود جاری ساز تا آیتی باشی برای نفوذ پذیرش در اهل منطق.

و اگر اهل منطقی ؛ خود را در معرض تجربه‌ی پذیرش قرار بده تا لذت احساس آرامش را برجان خویش بچشانی و حسابگری متمایز از حسابگران تک‌بعدی دست‌آوردگرا باش.

اگر اهل منطقی؛ عاقل حکیمی باش که دوا را به صِرفِ تلخی آن پس نمی‌زند.

اگر اهل منطقی؛ تاجر جسوری باش که علی‌رغم وجود ریسک، در معامله‌ای پرسود وارد می‌شود.

تا فرق باشد بین تو و اهل منطقی که تمام محاسبات‌شان در بررسی ریسک‌های مسیر پرتکرار نوک دماغ مبارک‌شان خلاصه می‌شود.

تا فرق باشد بین انسان ارزشمندی مانند تو و اهالی توهم زده‌ی منطقی که خود را عقل کل می‌دانند و به عالم و آدم بدبین هستند.

تا فرق باشد بین آرامش تو و استرس و اضطراب آن‌ها.


پذیرش؛ استقرار در مدار کائنات

خداوند حکیم اغراض متعدد و اعجاب‌انگیزی (و به ظاهر ضد و نقیض) را در جهان هستی جاری ساخته است تا هماهنگی رشد دهنده‌ی آن را به احسن وجه حفظ نماید.

گاهی مردن ، عین زندگی است و گاهی زنده‌بودن ، بدتر از مرگ.

گاهی هجران ، عین وصل است و گاهی حضور عین هجران.

گاهی آرامش را در دل سختی پنهان می‌کند و گاهی لَختی و سهل‌انگاری را به دشواری ختم می‌کند.

گاهی تاریکی را در پس روشنایی و گاهی روشنایی را در پس تاریکی قرار داده است.

آری جهان هستی مملو از انرژی است.

هر عنصری با تمام تفاوت‌هایش در نهایت در راستای هماهنگی عظیم جهان هستی در کار خود است.

و همه‌ی هرآنچه در جهان است برای تو خلق شده است ، ای مسافر!

آیا حضور داری؟!

و پذیرش تو را فرا می‌خواند، تا سوی توجه خود را از تضادهای متعدد ظاهری به عمق هماهنگی عظیم معطوف کنی.

تا اضطراب ناشی از باورهایِ محدودکننده گذشته‌ی خود را با آرامش حقیقیِ ناشی از پذیرش اثربخش درمان کنی.

تا در مسیر اصلی خود که همانا «خلیفه الهی» بودن است به رشد و توسعه‌ی خود برای اثرگذاری شایسته در این جهان هستی بپردازی.

تا از ورطه‌ی بی‌حاصلِ زنده بودنِ صِرف، به عرصه‌ی مقدسِ زندگی نورانی (شایسته‌ی روح الهی دمیده شده در خود) باریابی.

پذیرش واقعی تو را به رویش وامی‌دارد اما پذیرش غلط موجب اهمال‌کاری و ریزش در تو می‌شود.


مسافر! اگر دوست داری گام موثری در مسیر شفای ذهن خود برداری ؛ انسان‌های ارزشمندی در مدرسه تحول فرصتی را  تدارک دیده‌اند.

برای اطلاع از این فرصت آموزشی مفید و موثر کلیک کنید.


پذیرشی واقعی برای رویشی عالی در سایه‌ی آرامش حقیقی برایت آرزومندم.


ابراهیم شاهی

بیست و دوم خرداد نود و هشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *