سلام مسافر!

سفر به سلامت

امّا سفر به کجا؟!

راستی؛ به کجا چنین شتابان؟!

دوست داری به کجا بروی، که حال دلت عالی باشد؟!

شاید در مورد «سفر به خویشتن» یا «سفر درون» شنیده باشی!

که نه بر خط افق ، بلکه به گرد خورشید خویشتن است.

مبداء و مقصد آن خویشتن مسافر است.

از زنده بودن به زندگی کردن.

از تنفس به تعقل.

از نام به جام.

از نان به جان.

سفر از دنیای عدد برای رسیدن به دنیای مدد.

از هوا به صفا.

از بی‌ارزشی به ارزشمندی.

از هرآنچه نباید به هرآنچه باید.

سفر به انسانیت.

مسافر! به هوش باش که «سفر به خویشتن» سفرِ شفاست.

سفری برای شفای ذهن تو

همان یاغیِ جان،

که در حصار بلند وِل‌انگاری، تو را از تمام برکات زندگی محروم نموده است.

و زورقِ جان را چنان با طوفانِ غمِ نان ، درهم شکسته است که تمام همّ تو در زنده‌بودن خلاصه شود.

سفری برای باریافتن و رهایی از بازماندن.

و « سفر به خویشتن » برای هر مسافر آغازی دارد.

به هوش باش که هم‌سفریِ تنها برای آغاز کافی نیست.

چه بسا هم‌سفرانی که از کل سفر ، توشه‌ای جز خاطراتِ نام ، نان و عدد با خود ندارند.

اما برای تنعم از میوه‌های جام و جان در باغ سرسبزِ مدد ، ناگزیر از آغاز هستی.

این سفر سخت و طاقت‌فرساست ، اما فرجامی نیک در پی دارد.

برای تو که در پی طاووسِ جانی.

پذیرش آغاز «سفر به خویشتن» یک مسافر حقیقی است.

و اولین معبر این سفر ؛ پذیرفتن این حقیقت است که : «گذشته ، درگذشته است» .

این منزل ، منزلِ انقطاع و انعطاف است .

انقطاع از گذشته و

انعطاف ( تو بخوان ؛ تسلیم و سپس اقدامی بجا و اثربخش ) برای اکنون و حال

چرا که آنچه در رودخانه زندگی تو جاریست همین اکنون و حال تو است.

گذشته با تمام اتفاقات و رنگ و لعابش مرده است.

اما عجبا که چه بسیارند مسیحا نفسانی که تنها معجزه‌شان دمیدن در این جسد بی‌جان است.

گویی حیات‌شان به حیاط‌شان گره خورده است.

محیط دایره‌ی امنیّت خود را چنان با عصای موسایی‌شان (ع) خط می‌اندازند که گویی اژدهای ساحران فرعونی در کمین‌اشان نشسته است.

آری امنیّت طلبی ، آدمی را به اسارت در زندان گذشته عادت می‌دهد .

و انسان بنده عادت‌ها می‌شود.

و انسان عادی تمام فرصت مغتنم عمر را به زنده بودن می‌گذراند .

عمر گرانمایه درین صرف شد          تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

اما حقیقت این است که دم عیسوی (ع) در ما دمیده شده است تا زندگی را دریابیم.

از گذشته عبور کنیم و سپاسگزارانه در دنیای آکنده از امکانِ حال و اکنون ف حضور پیدا کنیم.

و از این‌رو است که مکلّف به تصمیم و اقدام ، برای چگونه بودن‌مان در تنفسِ امروز زندگی‌مان هستیم.

در « سفر به خویشتن » قبل از آنکه قدم برداری، قلـم بردار.

برای شروع سفر؛ قبل از آنکه از سیر و سلوک بپرسی، از سالک بپرس.

و سالک تویـی ای مسـافـر!

از خود بپرس که چــون باید باشی؟!

و قانونی برای خود تدوین کن.

قانون اساسی ارزش‌های خــود را بنویس.

بنویس تا بایدها و نباید‌های سفر را بدانی.

بنویس تا «اکنون» تو نیز، همانند گذشته‌ات در بی‌ارزشی طی نشود.

نیک آگاهی که تو خلیفه‌ی خدا هستی.

پس سهم خود را ادا کن.

و زکات عقل و علم خود را بپرداز.

تاکنون از خود پرسیده‌ای که ؛ آخر زنده ماندن صِرف را چه نیازی بود به عقل و علم؟!

نیک می‌دانی که هر علتی را معلولی است.

پس ببین که تو کجای کار هستی؟!

و قرار است علّتِ کدامین معلولِ موثّر در جهان باشی؟!

به هوش باش مسافر ، که معلول تو حاصل کیفیّتِ جریان تو در رودخانه‌ی امـروزِ زندگی است.

زندگی جاری است مسافر!

فرقی ندارد که آماده باشی یا در خواب

می‌گذرد

خوشا آنانی‌که هرگز به درد سوختن دچار نشده باشند.

درد سوختن ، درد پیاده‌ی جامانده‌ای است که خواب بامداد رحیل بر چشمانش مستولی گشته است.

مسافر! از گذشته بگذر و بر خط قانون اساسی ارزش‌هایت زندگی کن.

اکنون و حال را غنیمت شمار.

سپاسگزار این آگاهی و حضور باش.

و برای رسیدن به خویشتن موعود ، دل خود را از گزند آسیب هراسناک ناامیدی حفظ کن.

دلِ بی‌جان ، جامی بیش نیست.

جامت را با جان آکنده کن.

تا مصون بماند از آسیب و نور امید از آن تلالو نماید.

سپاسگزاری؛ آئین شگفت‌انگیز زندگی‌تان

ابراهیم شاهی

بهار 1398.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *